خرید بک لینک
قصه گو در این وبلاگ قصه ها و داستان های کوتاه رو به شما هدیه می کنم قصر بی نقص قصر بی نقصهزاران سال قبل ، پادشاهی زندگی می کرد. مردمش او را دوستداشتند چوناوبه خوبی در پی نیازهایشان بود. در پایان کار هر ماه ، او برخی از مردان نخبه مملکتش را دعوت می کردتا کارش را تحلیل کنند وبه اومشاوره بدهند. پادشاه چیزهای زیادی ساخت . هر ساله او قصرش را بازسشازی می کرد و هربار قصرش زیباتر از قبل به نظر می رسید. "حیرت آوره " " بی همتاست "سفرا و نمایندگان کشورهای خارجی از قصرتمجید می کردند و پاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار احمدپور تاريخ: سه شنبه 12 آبان 1405 ساعت: 19:45

قصه گو در این وبلاگ قصه ها و داستان های کوتاه رو به شما هدیه می کنم میمون و تردست دریک باغ انبه ، بیرون از یک روستا ، یک میمون بدجنس زندگی می کرد. در تمام روز، میمون از یک درخت به درخت دیگر می پرید. سپس، به خوردن میوه های رسیده ادامه می داد. باغبان تلاش می کرد تا میمون را به دام بیندازد. اما همیشه میمون از تله فرار می کرد. یک روز ، میمون به روستای مجاوررفت. او اندیشید: "مردم روستا بسیار مشغول هستن. جمعیت بسیار زیادی این جا هستن". خیلی زود میمون داشت دزدانه وارد خانه ها می شد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار احمدپور تاريخ: سه شنبه 12 آبان 1405 ساعت: 19:45

قصه گو در این وبلاگ قصه ها و داستان های کوتاه رو به شما هدیه می کنم شکارچی و کبوترها روزی روزگاری ،گروهی از کبوترها زندگی می کردند که همه با هم به جستجوی غذا و آب می رفتند. با دیدن نظم و ترتیب آنها ، یک شکارچی در دشتی دام گذاشت تا کبوترها را صید کند. بعد از مدتی ، آن کبوترها در دام شکارچی افتادند. هر یک از آنها تلاش می کرد تا خودش را آزاد کند اما همه تلاش¬ها بیهوده بود. درهمین حین ، کلاغی داشت از آن جا عبور می کرد. اوکبوترهای گرفتارشده در تور را دید و مستقیم به طرف کبوترها رفادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار احمدپور تاريخ: سه شنبه 12 آبان 1405 ساعت: 19:45

قصه گو در این وبلاگ قصه ها و داستان های کوتاه رو به شما هدیه می کنم بزهای احمق روزی بزی می خواست از یک رودخانه کوچک عبورکند. پل باریکی روی رودخانه قرار داشت. بز داشت با شادی روی آن پل راه می رفت. در سمت مقابل پل، ، بز دیگری را دید که به طرفش می آمد. بز اول فریاد زد "برگرد" " منظر باش ... من اول از رودخونه عبور می­کنم. بعد تو بیا".بز دوم ناله کرد "چرا من باید دوم بیام؟" و بعد گفت :" من زودتر اومدم اینجا پس باید اول از پل رد بشم" بز اول فریاد زد"نه... من زودتر اومدم.... " و اضاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار احمدپور تاريخ: سه شنبه 12 آبان 1405 ساعت: 19:45

قصه گو در این وبلاگ قصه ها و داستان های کوتاه رو به شما هدیه می کنم داستان الاغ و سگ مرد لباسشویی یک الاغ و یک سگ داشت. هم الاغ وهم سگ به شکل های متعدد به ارباشان کمک می کردند. یک شب ، چند سارق وارد خانه مرد لباسشوی شدند. سگ صدای آن ها را شنید و ابتدا به واق واق کرد. مرد لباسشوی وهمینطورهمسایه ها بلند شدند. سارقان گفتند " اون چیه؟ یه سگ. بیاید فرار کنیم". آن ها از عواقب خطرناک ترسیده بودند. تا آن زمان مردم زیادی درخیابان جمع شده بودند. دزدها سعی کردند فرار کنند اما توسط مردم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار احمدپور تاريخ: سه شنبه 12 آبان 1405 ساعت: 19:45

قصه گو در این وبلاگ قصه ها و داستان های کوتاه رو به شما هدیه می کنم ابراهیم و دشمنانش مدت ها قبل ، ابراهیم فقر با خانواده اش در یک خانه کوچک زندگی می کرد. همسایگانش با غذا و لباس به او کمک می کردند. او به هر ترتیب موفق می شد روزگارش را بگذراند. یک روز ، ابراهیم دو گوساله را به عنوان هدیه ای از یکی از همسایگانش دریافت کرد. او بسیار خوشحال بود. اگرچه برای تدارک علوفه و سبزه برای آن گوساله ها مشکل داشت ، موفق شد تا به گوساله ها غذا بدهد. سال ها گذشت و گوساله ها به دو گاو نربزرگ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار احمدپور تاريخ: سه شنبه 12 آبان 1405 ساعت: 19:45

قصه گو در این وبلاگ قصه ها و داستان های کوتاه رو به شما هدیه می کنم تقلید کورکورانه مدت ها قبل ، عقابی در پای کوهی زندگی می کرد. در پای کوه ، درخت انجیر هندی قرار داشت که زاغی عادت داشت هر روز روی آن بنشیند. زاغ بسیار احمق بود. او کار همه را تقلید می کرد.عقاب بالای کوه هر روز در جستجوی غذا به طرف پایین پرواز می کرد. زاغ ساعت ها چرخ زدن عقاب در هوا و شیرجه زدن او به طرف پایین ، وقتی طعمه اش را می دید ، تماشا کرده بود. عقاب چشمانی داشت که می توانست فواصل دور را ببیند و از بالایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار احمدپور تاريخ: سه شنبه 12 آبان 1405 ساعت: 19:45

قصه گو در این وبلاگ قصه ها و داستان های کوتاه رو به شما هدیه می کنم پذیرفتن مسئولیت دو خانواده در همسایگی هم زندگی می­کردند. یک خانواده دائما درحال مشاجره بودند و خانواده دیگر دقیقا آرام و صمیمی زندگی می­کردند. یک روز، زن در حالی که به صمیمت طولانی خانواده همسایه غبطه می خورد ، به شوهرش گفت :" برو ببین همسایه ها برای خوشحالی شون چکار می کنن؟. "شوهر رفت . پنهان شد و ابتدا به تماشا کرد. او زنی را دید که داشت کف اتاق را تمیز می کرد. ناگهان چیزی به خاطرش رسید و او به داخل آشپزخانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار احمدپور تاريخ: سه شنبه 12 آبان 1405 ساعت: 19:45

قصه گو در این وبلاگ قصه ها و داستان های کوتاه رو به شما هدیه می کنم دو باغبان روزی روزگاری، دوهمسایه در کنار هم زندگی می کردند که درختان مشابهی را در باغشان پرورش می دادند. یک همسایه دیرپسند بود و مراقبت بسیار زیادی از درختش می کرد. همسایه دیگر آنچه لازم بود را انجام می داد، اما اجازه می داد برگ ها هر طور راحتند رشد کنند.یک روزغروب، طوفان سختی درگرفت.، که با باران شدیدی نیز همراه شده بود. طوفان بسیاری از گیاهان را خراب کرد.صبح روزبعد ، وقتی همسایه دیرپسند بیدار شد ، مشاهده کرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار احمدپور تاريخ: سه شنبه 12 آبان 1405 ساعت: 19:45

قصه گو در این وبلاگ قصه ها و داستان های کوتاه رو به شما هدیه می کنم خودارزشمندی بها و خود­ارزشمندیدر کارگاهی برای دانشجویان ، یک سخنران انگیزشی صحبتش را با نشان دادن یک اسکناس بیست دلاری آغاز کرد. او پرسید ، "چه کسی این اسکناس بیست دلاری را می خواهد"؟ با دیدن این که همه دست های شان را بالا بردند ، سخنران اسکناس را مچاله کرد. و دوباره پرسید ، " چه کسی هنوز دوست داره این اسکناس رو داشته باشه؟"دوباره همه افراد حاضر در سالن دست­ها را بالا بردند. در اتمام ، سخنران اسکناس بیست دلارادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار احمدپور تاريخ: سه شنبه 12 آبان 1405 ساعت: 19:45

صفحه بندی