قصر بی نقص
قصه گو در این وبلاگ قصه ها و داستان های کوتاه رو به شما هدیه می کنم قصر بی نقص قصر بی نقصهزاران سال قبل ، پادشاهی زندگی می کرد. مردمش او را دوستداشتند چوناوبه خوبی در پی نیازهایشان بود. در پایان کار هر ماه ، او برخی از مردان نخبه مملکتش را دعوت می کردتا کارش را تحلیل کنند وبه اومشاوره بدهند. پادشاه ...
میمون و تردست
قصه گو در این وبلاگ قصه ها و داستان های کوتاه رو به شما هدیه می کنم میمون و تردست دریک باغ انبه ، بیرون از یک روستا ، یک میمون بدجنس زندگی می کرد. در تمام روز، میمون از یک درخت به درخت دیگر می پرید. سپس، به خوردن میوه های رسیده ادامه می داد. باغبان تلاش می کرد تا میمون را به دام بیندازد. اما همیشه م...
شکارچی و کبوترها
قصه گو در این وبلاگ قصه ها و داستان های کوتاه رو به شما هدیه می کنم شکارچی و کبوترها روزی روزگاری ،گروهی از کبوترها زندگی می کردند که همه با هم به جستجوی غذا و آب می رفتند. با دیدن نظم و ترتیب آنها ، یک شکارچی در دشتی دام گذاشت تا کبوترها را صید کند. بعد از مدتی ، آن کبوترها در دام شکارچی افتادند. ه...
بزهای احمق
قصه گو در این وبلاگ قصه ها و داستان های کوتاه رو به شما هدیه می کنم بزهای احمق روزی بزی می خواست از یک رودخانه کوچک عبورکند. پل باریکی روی رودخانه قرار داشت. بز داشت با شادی روی آن پل راه می رفت. در سمت مقابل پل، ، بز دیگری را دید که به طرفش می آمد. بز اول فریاد زد "برگرد" " منظر باش ... من اول از ر...
داستان الاغ و سگ
قصه گو در این وبلاگ قصه ها و داستان های کوتاه رو به شما هدیه می کنم داستان الاغ و سگ مرد لباسشویی یک الاغ و یک سگ داشت. هم الاغ وهم سگ به شکل های متعدد به ارباشان کمک می کردند. یک شب ، چند سارق وارد خانه مرد لباسشوی شدند. سگ صدای آن ها را شنید و ابتدا به واق واق کرد. مرد لباسشوی وهمینطورهمسایه ها بل...
ابراهیم و دشمنانش
قصه گو در این وبلاگ قصه ها و داستان های کوتاه رو به شما هدیه می کنم ابراهیم و دشمنانش مدت ها قبل ، ابراهیم فقر با خانواده اش در یک خانه کوچک زندگی می کرد. همسایگانش با غذا و لباس به او کمک می کردند. او به هر ترتیب موفق می شد روزگارش را بگذراند. یک روز ، ابراهیم دو گوساله را به عنوان هدیه ای از یکی ا...
تقلید کورکورانه
قصه گو در این وبلاگ قصه ها و داستان های کوتاه رو به شما هدیه می کنم تقلید کورکورانه مدت ها قبل ، عقابی در پای کوهی زندگی می کرد. در پای کوه ، درخت انجیر هندی قرار داشت که زاغی عادت داشت هر روز روی آن بنشیند. زاغ بسیار احمق بود. او کار همه را تقلید می کرد.عقاب بالای کوه هر روز در جستجوی غذا به طرف پا...
پذیرفتن مسئولیت
قصه گو در این وبلاگ قصه ها و داستان های کوتاه رو به شما هدیه می کنم پذیرفتن مسئولیت دو خانواده در همسایگی هم زندگی می­کردند. یک خانواده دائما درحال مشاجره بودند و خانواده دیگر دقیقا آرام و صمیمی زندگی می­کردند. یک روز، زن در حالی که به صمیمت طولانی خانواده همسایه غبطه می خورد ، به شوهرش گفت :" برو ب...
دو باغبان
قصه گو در این وبلاگ قصه ها و داستان های کوتاه رو به شما هدیه می کنم دو باغبان روزی روزگاری، دوهمسایه در کنار هم زندگی می کردند که درختان مشابهی را در باغشان پرورش می دادند. یک همسایه دیرپسند بود و مراقبت بسیار زیادی از درختش می کرد. همسایه دیگر آنچه لازم بود را انجام می داد، اما اجازه می داد برگ ها ...
خودارزشمندی
قصه گو در این وبلاگ قصه ها و داستان های کوتاه رو به شما هدیه می کنم خودارزشمندی بها و خود­ارزشمندیدر کارگاهی برای دانشجویان ، یک سخنران انگیزشی صحبتش را با نشان دادن یک اسکناس بیست دلاری آغاز کرد. او پرسید ، "چه کسی این اسکناس بیست دلاری را می خواهد"؟ با دیدن این که همه دست های شان را بالا بردند ، س...